تبليغاتX
وبلاگی به یاد عزیز
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 

سلام میخوام یه دوست خوب و دوست داشتنی رو باهاتون اشنا کنم یه دوست توپ که همه سایتم ماله اونه میدونم شاید سایتو ببینه ناراحت بشه ولی من گل روشو میبوسم و ازش عذر میخوام راستی اون یکی از وبلاگای بزرگ رو داره بهش سر بزنید و خواهش میکنم نظر بدید

 www.baran72eshgh.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 

 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 

 

غروب شد و خورشيد رفت... آفتابگردون دنبال خورشيد مي گشت...

ناگهان ستاره اي چشمک زد... آقتابگردون سرشو پايين انداخت
....

...
گلها هرگز خيانت نمي کنن

                                                                                                         با تشکر از گلهای خوب نی نی ناز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز 

صفحات زندگی آدم تا یه جایی سفیده...

  بی هیچ حرفی و کلمه ای...

  درست مثل کاغذ سفیدی که روی میز جلوت میزاری...

  و ساعتها بهش خیره میشی...

  تا بلآخره داستانتو شروع میکنی...

  مهم نیست کی شروع میکنی و چقدر مینویسی...

  مهم اینه که بلآخره بنویسی...

  و چقدر خوشبختن آدمایی که دیر یا زود ...

  صفحات خالی زندگی شونو از کلمات پر میکنن......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 

 

 

 

خدايا با من حرف بزن


كودك نجوا كرد خدايا با من حرف بزن


مرغ دريايي اواز خواندكو دك نشنيد


سپس كودك فرياد زد خدايا با من حرف بزن


رعد در اسمان پيچيد اما كودك گوش نداد


كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت :خدايا بگذار ببينمت


ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد


كودك فرياد زد خدايا به من معجزهاي نشان بده بده و يك


زندگي متولد امد كودك نفهميد


كودك با نااميدي گريست


خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي


بنابراين خدا پايين امد و كودك را لمس كرد

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 

دلم دریاچهء اندوه و درده   

            نگاهم کوچه ای خاموش وسرده

                          ببین این لحظه های با تـــو بودن      

                                    به شهر کوچک قلبم چه کرده

از بچگی به من گفتند دوست بدار حالا که دیوانه وار او را دوست دارم به من میگویند فراموش کن

            از من ای هستیه من دور مشو                          که مرا بی تـــو تمنائی نیست

            بخدا غیر تـــو ای راحته جان                              در دلم بهر کسی جائی نیست

            جز تمنایه دو چشمه سیهت                             به دلم حسرته بینائی نیست

            قطرهء اشکم و جز سینه تـــو                             منزلم در دل دریائی نیست

ار من پرسیدی من را بیشتر دوست داری یا زندگی را ؟

 من گفتم زندگی و تـــو قهر کردی و رفتی ولی حیف نمیدانستی همه زندگیه من تـــو هستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 

ديدي                                عشقي

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@@  نبودش @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

 نمي گيرم

دل از

تو

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است

وتنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب

دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم

و از آسمان درسِ پـاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد

بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن

به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

يادم باشد زندگي را دوست دارم

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان

بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود

زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي

كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد

يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس

فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم

يادم باشد زنده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 

" جان بلانكارد" از روي نيكمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب كرد و به تماشاي انبوه جمعيت كه راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مركزي پيش مي گرفتند و مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت كه چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يك گل سرخ ، از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود.

از يك كتابخانه مركزي فلوريدا با برداشتن كتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته كلمات كتاب بلكه شيفته يادداشت هايي با مداد كه در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب كتاب را بيابد "دوشيزه هاليس مي نل" . با اندكي جست و جو و صرف وقت او

توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا كند. "جان" به او نامه نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست كرد كه به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بركشتي شد تا براي خدمت

در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يك سال و يك ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مكاتبه و نامه نگاري به شناخت يكديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود كه بر خاك قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن كرد.

"جان" در خواست عكس كرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شكل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند.

7 بعد از ظهر در يستگاه مركزي نيويورك .

هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي كه بر كلاهم خواهم گذاشت."

بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت كه قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد:

" زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت و خوش اندام. موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا كنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند كه جان

گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم كاملا بدون تو جه به اين كه اوآن نشان گل سرخ را بر روي كلاهش ندارد. اندكي به او نزديك شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممكن است اجازه بدهيد من عبور كنم؟" بي اختيار يك قدم به او نزديك تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم كه تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاكستري رنگ كه در زير كلاهش جمع شده بود . اندكي چاق بود مچ پاي نسبتاكلفتش توي كفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس كردم كه بر سر يك دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سوي علاقه ي عميق به زني كه روحش مرا به معني واقعي كلمه مسحور كرده بود به ماندن دعوت مي كرد. او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروكيده اش كه بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد و چشماني خاكستري و گرم كه از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. كتاب جلد چرمي آبي رنگي كه در دست داشتم كه در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد.

از همان لحظه دانستم كه ديگر عشقي در كار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم كه حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها كه مي توانستم هميشه به او افتخار كنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وكتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز كردم . با ين وجود وقتي شروع به صحبت كردم از تلخي ناشي از تاثري كه در كلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نكارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه"مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممكن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شكيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم ولي آن خانم جوان كه لباس سبز به تن داشت و هم اكنون از كنار ما گذشت از من خواست كه اين گل سرخ را روي كلاهم بگذارم وگفت اگرشما مرا به شام دعوت كرديد بايد به شما بگويم كه او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت كه اين فقط يك امتحان است."

تحسين هوش و ذكاوت ميس مي نل زياد سخت نيست. طبيعت حقيقي يك قلب تنها زماني مشخص مي شود كه به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 

وقتي دلت ميگيره ..
وقتي دلت آواره ميشه ..
وقتي هيچ سرپناهي نداري ..

وقتي احساس ميكني توو هفت آسمون يه ستاره نداري ..

 وقتي مي فهمي كه دنيا با همه ي قشنگيهاي زود گذرش فقط يه بازي بوده و تو بازيگرش ...


 

وقتي چشات پُر از اشك هست و يه شونه ي مهربون برا گريه كردن نداري ..

 

وقتي چشماتو مي بندي و مرگ رو آرزو ميكني ..
او نوقت به دلت نگاه كن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملي كه باعث اين اتفاق شده اند نگاه كن ...

 

سعي كن حكمت زندگيت رو بفهمي ...

ببين در عوض چيزهايي كه از دست دادي چي بدست آوردي ؟

اگر تونستي چيزهايي رو كه بدست آوردي، ببيني،بفهمي و درك كني  ... اونوقت تو برنده اي

 حتي اگر به ظاهر بزرگترين شكست زندگيت رو تجربه كرده باشي! چون با چيزهايي كه بدست آوردي ميتوني آينده ات رو با پايه هاي محكمتر بنا كني ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 


روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. خوشبختي،
 
پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس و ... هر كدام به روش خود مي زيستند. تا اينكه يك روز دانايي به همه

 گفت: "هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد."
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خانه هايشان بيرون آوردند و تعميرش كردند و پس از عايقكاري و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدند

همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدري خراب شد كه همه بسرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان

جزيره را ترك كردند. در اين ميان عشق هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات

 جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر

قايقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانها و «وحشت» زنداني شده سپرد. آنها همگي

 سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند. قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر

زير آب مي رفت و «عشق» تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا «ترس» جزيره را ترك كرده بود

 اما نياز به كمك داشت. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد.

 قايق دوستش «ثروتمندي» را ديد و گفت: "«ثروتمندي» عزيز به من كمك كن."


«
ثروتمندي» گفت: "متاسفم، قايقم پر از پول و شمش طلاست و جايي براي تو نيست."


«
عشق» رو به سوي «غرور» كرد و گفت: "مرا نجات مي دهي؟"


«
غرور» پاسخ داد: "هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي كني."


«
عشق» رو به سوي غم كرد و گفت: "اي دوست عزيز مرا نجات بده."


اما «غم» گفت: "متاسفم دوست خوبم، من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم."


در اين بين «خوشگذراني» و «بيكاري» از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست! از دور

«شهوت» را ديد و به او گفت: "آيا به من كمك مي كني؟"

«شهوت پاسخ داد: "البته كه نه! ..... سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري!...يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي؟ همه مي گفتند تو از من برتري! از مرگت خوشحال خواهم شد!"


«
عشق كه نمي توانست «نا اميد» باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت: "خدايا مرا نجات بده." ناگهان صدايي از

 دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد." عشق بقدري آب خورده بود كه

نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قايق «دانايي»

يافت. آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي

آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. «عشق برخاست. به «دانايي» سلام كرد و از او تشكر نمود.


«
دانايي» پاسخ سلامش را داد و گفت: "من «شجاعتش» را نداشتم كه به نجات تو بيايمشجاعت» هم كه قايقش

دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند.تعجب مي كنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به

نجات «وحشت» و حيوانات رفتي؟ هميشه مي دانستم در تو نيرويي هست كه در هيچكدام از ما نيست. تو لايق

فرماندهي همه احساسها هستي. «عشق» تشكر كرد و گفت: "بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم

ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟" «دانايي» گفت: "او زمان بود.


عشق» با تعجب گفت: "«زمان»؟"


«
دانايي» لبخندي زد و پاسخ داد: "بله، «زمان»، چون اين فقط «زمان» است كه مي تواند بزرگي و ارزش «عشق» را درك كند!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 

  دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يك خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلكه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتنفرشته پير در ديوار زير زمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد. وقتي كه فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين كاري كرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستندشب بعد، اين دو فرشته به منزل يك خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها كه شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بودفرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو كمكشان كردي، اما اين خانواده دارايي اندكي دارند و تو گذاشتي كه گاوشان هم بميردفرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم كه در شكاف ديوار كيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا كه آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شكاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي كردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نكته پي مي بريم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز  | 

الهام جون من منم تو غم بابات كه بهترين دوستت بود شريك بدون ... اميدوارم ديگه هيچوقت تو زندگيت غم نبيني
از طرف بچه نامرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط نی نی ناز